|

شده هيچ
تا بي هيچ پرسشي
با امروز باشي
و با من - بيديروز يا به فكر فردا -
براي چه بايد
در انتظار رويش سبزهها باشم هميشه - و حتّي به فكر بهار -
براي چه امروزِ سراسر سپيدِ سردِ لرزه بر اندامِ پر درد را به لذّتي
- حتّي كوتاه -
نچشم در حضور تو
كه شايد فردا - زبانم لال -
بيحضور تو خوش باشم كنار بهار و سبزههاي نوروز؟!
چرا اگر ياد ياري هست
هم امروز نباشد
براي چه هر روز و هميشه
در فكر خود بسازم تصويري از ذهن يار و ياد بهار
و ... هِي هِي هِي تكرارِ اي كاش و اي كاش و اي كاش!
چرا ياد نگرفته باشم
دوست داشته باشم اين لحظه و حال را
و بارها شنيده باشم از خود:
بيديروز و بينگاه فردا
با امروز نميتوانم بود
كاشكي، كاشكي نبود اين همه كار و بار و تكرار
اي كاش - هميشه فقط امروز بود -
يك لحظه آرامش بود و ...
بوسهاي كوچك از لبهاي يار
نه اين همه بار
كه فقط
يك بار!
امضاء:...
|